بای بای خوابیدن روی پا
نیکا جونی؛
امروز با یه خبر خوش و یه اتفاق جدید و دوست داشتنی اومدم پیشت.شما تقریبا همزمان بعد از اینکه تو شیشه دیگه شیر نمی خوری رو پا هم دیگه نمی خوابی.حالا بگو چه جوری؟در واقع بابایی بیشتر باعثش شد من خودم فکر میکردم حالاحالاها بایدرو پا بخوابی،یه شب که موقع خوابیدن بود شما مثل شبای دیگه طبق معمول می خواستی رو پای بابایی بخوابی ولی بابایی این بار برعکس شبای دیگه به شما گفت عزیز دلم تو دیگه بزرگ شدی و باید خودت بخوابی،الان برقارو خاموش می کنیم و مامانی برات قصه میگه اما شما برات خیلی سخت بود،شروع کردی به بهونه گرفتن و می گفتی می خوام میتکام بیارم و روی پات بخوابم بابایی هم با قصه جناب خان و نیکا و محدثه تونست حریفت بشه و از اون شب به بعد خدارو شکر شما دیگه روی پا نمی خوابی.آخه ما اگه همه برقارو خاموش نکنیم بازی گوشی می کنی و نمی خوابی الانم که الانه وقتی خاموش می کنیم بعضی شبا اولش بهونه میگیری و میگی روشن کن منم با قصه های مختلف سرگرمت میکنم.تو هم خیلی وقتا برام قصه میگی،چقدر وول می خوری انگار که آروم و قرار نداشته باشی منم دست به موهات میکشم و آروم نوازشت میکنم، تو هم کم کم آروم میشی و یزره تو بغل من ،یزره تو بغل بابایی.انقدر با محبتی من و باباییرو پشت سر هم بوس بارون میکنی و میگی دوست دالم،خلاصه انقدر ورجه وورجه میکنی تا خوابت بگیره یه شب گیر دادی که می خوام همین جا روی سر بابایی بخوابم هر چی بهت گفتم نیکا جون بابایی خسته است گناه داره گوش ندادی گفتی آخه دوسش دالم می خوام همین جا بخوابم آخرش همونجا روی سر بابایی خوابت برد و یکی از قشنگ ترین صحنه های خوابیدنت بود.
عاشق قصه ای.قصه هایی که شبا موقع خواب میگی مامانی بهم بگو:قصه گوسفنده،قصه کیتی جون،قصه میمینی،قصه علی کوچولو...
یه چیز خوب دیگه ای هم که برات تبدیل به عادت خوب شده شبا قبل ز خواب مسواک میزنی،عاشق مسواک زدنی خودت خیلی قشنگ میزنی.
این عکس روز عرفه تو مشهده که شما رو پای بابایی خواب بودی
تقریبا یکی از آخرین عکسای خوابیدن شما روی پا میباشد

فدای دخترم بشم که انقدر زود با یه چیزی کنار میاد
خیلی خیلی دوست دارم...


بای بای خوابیدن روی پا 


